منوی اصلی
صفحه شخصی نبی الله باستان فارسانی
بیستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد
  •       یكی از اساتید دانشگاه خاطره جالبی را كه مربوط به سالها پیش بود نقل می كرد: «چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود كه یك كار گروهی برای دانشجویان تعیین شد كه در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می شد. دقیقاً یادم هست از دختر آمریكایی كه درست توی نیمكت بغلیم می نشست و اسمش كاترینا بود پرسیدم كه برای این كار گروهی تصمیمش چیه؟ گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهراً برنامه دست یكی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.»

    پرسیدم: «فیلیپ رو می شناسی؟»

    كاترینا گفت: «آره، همون پسری كه موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می شینه!»

    گفتم: «نمیدونم كیو میگی!»

    گفت: «همون پسر خوش تیپ كه معمولا پیراهن و شلوار روشن شیكی تنش میكنه!»

    گفتم: «نمیدونم منظورت كیه؟»

    گفت: «همون پسری كه كیف و كفشش همیشه ست هست باهم!»

    بازم نفهمیدم منظورش كی بود. اونجا بود كه كاترینا تون صداشو یكم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی كه روی ویلچیر میشینه...این بار دقیقا فهمیدم كیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فكر، آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی كنه...چقدر خوبه مثبت دیدن...

    یك لحظه خودمو جای كاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می پرسیدن و فیلیپ رو میشناختم، چی میگفتم؟ حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه! وقتی نگاه كاترینا رو با دید خودم مقایسه كردم خیلی خجالت كشیدم...شما چی فكر میكنید؟ چقدر عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی كنیم.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 14 مرداد 1398 16:43
    ارسال دیدگاه
  • درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
    پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد: 
    خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت: 
    تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
    همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار: جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.

    شیخ شعراوی می گوید: اگر در شهر، فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهر مال او را می دزدند...!
    آخرین ویرایش: شنبه 12 مرداد 1398 23:25
    ارسال دیدگاه
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو